محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5196
تاريخ الطبرى ( فارسي )
خويش نوميد شد و با كسان خويش بدرود گفت و حنوط ماليد و جامه هاى خويش را عوض كرد و ترديد نداشت كه او را خواهد كشت . گويد : و چون يحيى را به نزد هادى در آوردند ، گفت : « اى يحيى ترا با من چكار است ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان ، من بنده توام و بنده را نسبت به مولاى خويش جز اطاعت نباشد . » گفت : « چرا ميان من و برادرم دخالت مىكنى و او را بر ضد من به تباهى وامى دارى ؟ » گفت : « اى امير مؤمنان من كيستم كه ميان شما دخالت كنم ، مهدى مرا به نزد وى نهاد و دستورم داد كه به كار وى پردازم و به دستورى كه مرا داده بود عمل كردم ، پس از آن نيز مرا بدان دستور دادى و دستور ترا به كار بستم ، مگر هارون چه كرده ؟ » گفت : « كارى نكرده ، در انديشه چيزى نيست و در خور آن نيست . » گويد : پس خشم هادى فرو نشست . گويد : هارون به خلع رضايت داده بود . يحيى به دو گفت : « مكن » گفت : « مگر خوشى و فراغت را براى من وا نمىگذارد همين مرا بس و با دختر عمويم به خوشى مىگذرانم . » گويد : هارون سخت به ام جعفر دلباخته بود ، يحيى به دو گفت : « اين كجا و خلافت كجا ؟ شايد اين را هم براى تو نگذارند و همه برود . » و او را از پذيرفتن منع كرد . صالح بن سليمان گويد : هادى در عيساباد بود كه شبانه از پى خالد فرستاد و خالد از اين هراس كرد ، به نزد وى رفت كه در خلوت بود و دستور يافت يكى را كه هادى او را ترسانيده بود و روى نهان كرده بود بجويد .